تبلیغات
.•**•.ღ اِحــسـآسِ یــَخــــی ღ.•**•. - دلــــــنــ ــــوشـــــ ــــــتــــه...

.•**•.ღ اِحــسـآسِ یــَخــــی ღ.•**•.

اینجــآ تــآ پیرآهنت رآ سیــآه نبیننـב ؛ بـــآور نمے ڪننـב چیـــزے از בســت בآבه بآشـے

دلــــــنــ ــــوشـــــ ــــــتــــه...

دلم گرفته...

یه چیزی تو گلومه نه میاد بیرون نه میره پایین.نمیتونم قورتش بدم!

حس میکنم دوتا دست دارن گلومو فشار میدن...خدا داره نگام میکنه،سنگینیه نگاشو حس میکنم ولی...

کاش خدا جسم بود!دلم یه آغوش میخواد...یه آغوش بزرگ...نه مثل یه آدم ،دلم میخواد خدا بغلم کنه بگه نترس !من هواتو دارم...

دارم دلتو میبینم...تنگ شده،واسه من...اما میترسی،میترسی بیای پیشم!

بیــــــــــا...بیـــــــا بنده ی من.مگه نه اینکه من کس بیکسام؟پناه بی پناهام...

میدونم خجالت میکشی،دودِلی،فک میکنی ازت رو بر میگردونم!

من چی بهش میگفتم؟؟؟؟

نمیدونم...!

شاید فقط تو بغلش گریه میکردم...

میگفتم دیگه تنهام نذار،همین نزدیکی باش بذار عاشق تو باشم...بذار پشتم بهت گرم باشه!میگفتم خدایا هیچ آدمی مثه تو پای حرفام نمیشینه،حرفمو نمیفهمه...

محکمتر بغلش میکردم و داد میزدم خـــــــــــــیــلــــی تنهــــــــــــام خــــــــــــــــدا...!

ولی حیف....................................



[ چهارشنبه 24 خرداد 1391 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ ĝћДΖДLÎ ] [ نظرات() ]