تبلیغات
.•**•.ღ اِحــسـآسِ یــَخــــی ღ.•**•. - آدم پــیــدا نکــردم کــه حــوایــش شــوم...!

.•**•.ღ اِحــسـآسِ یــَخــــی ღ.•**•.

اینجــآ تــآ پیرآهنت رآ سیــآه نبیننـב ؛ بـــآور نمے ڪننـב چیـــزے از בســت בآבه بآشـے

آدم پــیــدا نکــردم کــه حــوایــش شــوم...!

یه وقــــتایی که دلت گـرفته ؛

بــ ــــغــ ــــض داری ،

آروم نـیستی !

دلت بـــراش تـنگ شده ....

حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !

به یــاد لحظه ای بیفت کـه :

اون هــمه ی بی قـراری هــای تـو رو دیـــد؛

امـــــ ـــــــا ....

چـشمـاشـو بست و رفــت ... !!!

 

kpwrymvomp1x5kgu1e4.jpg

 

 

خدایا...دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد!


من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم سیب بچیند!


میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنها میشود؟!


میدانی محکوم بودن چقدر سخت است

 

وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!

 

میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!

 

میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!

نمیدانی!

 

تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!

 

43r92woqu3kw43l2597n.jpg

 

 

َشکهآیـَم رویِ بآلـِش میاُفتند

هـَمه شآن رآ گوشه ای جـَمع می کـُنم

بآلـِش را بــَر میگردآنم و خـُدآ را شـُکر میکـُنم

که ِ مآدَرَم از صدآیم بیدآر نـَشـُده

و به خـُدایی میخـَندَم که میدانـَد

آن رویِ بآلـِش چه خـَبـَر اَست و

به روی خودُش نمیآوَرَد ...

 

 


کسی فندک نارنجی ام را ندیده؟

بوی سیگار ...

مرا یاد بهشت می اندازد ...

آنجا که بودیم من و تو ...

وسوسه های مغزی که سیگار می خواست فقط ...

گلهایی که ممنوع بودند ...

صدایی که میچید توی گوشم ...

از بهشت من گم شید بیرون ...

آدم و حوای بی لیاقت ...

 

5ofdh05f23zc1debm398.jpg

 



[ جمعه 16 فروردین 1392 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ ĝћДΖДLÎ ] [ نظرات() ]

نمایش نظرات 1 تا 30